عشق چیز دیگریست

حرف زدن نینی



حرف های نی نی

نی نی کوچولو چهار دست وپا راه افتاد وازپله ها پایین رفت.رفت ورفت توی حیاط .مامان نی نی کوچولو داشت توی حیاط لباس می شست.نی نی کوچولو باخنده گفت:«مامانم خسته نباشی!»اما مامان که زبان نی نی ها را بلد نبود،نفهمید نی نی کوچولو چی گفت.فقط برگشت و با اخم گفت:«عجب بچه فضولی! چرا آمدی بیرون؟اگر از پله ها می افتادی چی؟» وبعد دوباره سرگرم لباس شستن شد.نی نی که دید مادرش ناراحت شده،تصمیم گرفت یک طوری او راخوشحال کند،برای همین چهاردست و پا کنار طشت آب رفت و گفت:«بگذارکمکت کنم مامان جان!خسته شدی
اما همین که از لبۀ طشت آویزان شد،افتاد توی طشت پرازآب ولباس . مامان جیغی کشید وبا عجله نی نی را از آب بیرون آوردوگفت:«خسته شدم ازدستت،چه قدرفضولی می کنی؟»نی نی کوچولوچیزی نگفت؛چون از سرما داشت می لرزید.مامان،نی نی کوچولو را به حمام برد وبعد لباس گرم به اوپوشاند و روی تشک گلدارش خواباند.آن وقت نفس راحتی کشید وگفت:«حالامی توانم کارهایم را انجام بدهم.» مامان ازفرصت استفاده کرد وهمۀ کارها را انجام داد و بعد تصمیم گرفت چرتی بزند،اما همین که خوابش برد،نی نی کوچولو بیدارشد وزد زیرگریه؛آخرازتنهایی می ترسید.مامان باعجله ازخواب بیدارشد وبه اتاق نی نی آمد،نی نی با دیدن مامان شروع کرد به خندیدن.مامان هم که عاشق خندۀ نی نی بود،چیزی به اونگفت. نی نی شروع کرد به حرف زدن با مامان،اما مامان اصلاً چیزی از حرفهایش نمی فهمید ،اصلاً همیشه همین طوربود،به جز نی نی های هم سن وسال نی نی کوچولو،کسی زبان اورا نمی فهمید،کسی نمی فهمید که نی نی کوچولو چه می گفت.تازه یک روز،وقتی سرسفره،نی نی کوچولو متوجه شد که یک مگس توی سوپ پدرش شیرجه زده، مجبور شد کاسۀ سوپ را چپه کند تا بابا آن را نخورد.تازه، به جای تشکر دعوایش هم کردند.یک روز دیگرهم،هیچکس غیرازنی نی کوچولو متوجه نشد پسرعمویش موش کوکی او را توی دستش پنهان کرده بود و اگر نی نی کوچولو دستش را گاز نگرفته بود، نمی توانست موش کوکی اش را پس بگیرد،خلاصه نی نی همیشه با آدم بزرگ ها مشکل داشت. کسی نمی فهمید که او چه می خواست.وقتی می گفت گرسنه ام او را می خواباندند، وقتی دست شویی داشت به اوغذا می دادند...برای همین نی نی تصمیم گرفت، زبان آدم بزرگ ها را یاد بگیرد.تا به حال توانسته «مامان» ، «بابا» ، «دَدَ» و «طوطو» را یاد بگیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:5  توسط diyana  |